نقاب

شباویز لبخندی زد و .................

همه با هم خندیدن .................همیشه این شباویز بود که همه رو می خندوند...........یکی از همکارای مسن ترش شروع کرد به تعریف از این اخلاق شباویز...................سرشو برگردوند و بیرون رو نگاه کرد........ درختای کنار جاده یکی یکی از کنار ماشین رد می شدن......شباویز دیگه نمی خندید............با خودش فک کرد : اینا واقعأ در موردش چی فکر می کنن ؟........................شاید پیش خودشون اونو خوشبخت ترین آدم شرکت میدونن...............آخه اینو بارها توی حرفاشون به زبون می آوردن....................و شباویز فقط لبخند می زد ................ لبخندش از سر رضایت نبود..................از شادی هم نبود....................نقابی که به چهره زده بود راضیش می کرد..........نمی خواست کسی بفهمه توی دلش چه خبره...............

ماشین با سرعت درخت ها رو جا میذاشت  ..............شباویز روشو برگردوند...............همکارش هنوز داشت از شباویز تعریف می کرد ............. دوباره لبخند زد .............حالا دیگه نقابش فیته صورتش شده بود .......................

 

/ 0 نظر / 6 بازدید