شباويز توی آينه نگاه کرد و ......

دستی به ريش های سه روزه اش انداخت ......... جدی تر به نظر ميومد ............ ژل رو به صورتش ماليد ......... خيلی سرد بود ....صدای داد و فرياد سلولاشو می شنيد..... صورتشو ورز داد تا اونا رو برای يه کار بزرگ آروم نگه داره ......... می خواست آرومشون کنه تا سايه اونو نبينند ........ اما سايه تيغ که روی سلولا افتاد همگی فرياد کشيدن ......... بعضی شوون به زور از پوست صورت کنده می شدن.......بعضی هم که ميدونستن سرنوشتشون از قبل تعيين شده اس بدون هيچ حرفی رووی تيغ سوار ميشدن تا قبل از مردن يه دوش آب گرم بگيرن ............چند دقيقه بعد.......

حالا صورت شباويز صاف و لطيف شده بود و کسی سراغ اون سلولای زنده رو نمی گرفت .................حالا ديگه همه نگران بودن که کی نوبتشون می رسه .........

/ 4 نظر / 4 بازدید
امیر

اينجوری که اصلاح کردن رو توصيف کردی دقيقا درک کردم که چرا اصلاح با تيغ حرامه (چشمک). راستی از لطفت ممنونم. از اينکه وبلاگمو بخونی خوشحال ميشم. بازم ميام.

نازگل

سلام رفيق زندهای؟

jeyran

سلام امير جانم ! بعد از مدتها ... مرسی که هنوز به ياد ما هستی ... و ممنون ! در مورد اين پست پائينی‌ت ... از روی تبليغات نميشه روی يه شخصيت نظر داد ، احمد شاه مسعود جالبتر از اونه که فکرش رو بکنی ... شايد اگه بدونی به جای به وجد اومدن منزجر بشی !