شباويز اخماشو کرد توی هم و ............

با غضب بهش نگاه کرد ............ مثل ترسوها فک می کرد اگه چيزی رو بوجود نياره ديگه برای از دست دادنش اينهمه ناراحتی نميکشه...........

اما .........

نمی دونست که ممکنه از کنترلش خارج باشه ............

خالا يه چيزی رو از دست داده بود و بازم طعمشو مزه مزه می کرد ......

بازم تنهايی ..........

چقدر دردناکه ..........

/ 0 نظر / 2 بازدید