شباويز با يه ضربه ساعت رو خفه کرد و...............

چشماشو با دستاش ماليد و  بلند شد.خوشحال بود .....با خودش فک کرد خوبه امروز زودتر برسه اونجا .......با تيغ به جون موهای صورتش افتاد.بخار آب همه چيز رو به رويا تبديل کرده بود.ماهيچه هاشو زير دوش منقبض کرد تا دوباره يادش بياد که رويا نيست. .................... حالا ۱ ساعتی از خفه کردن ساعت ميگذشت و اون چند دقيقه زودتر رسيده بود .دستشو روی زنگ فشار داد .دلش می خواست همينطور اونو فشار بده.در باز شد.شباويز لبخندی زد و وارد شد.........اولين روز کاری شباويز شروع شده بود.

/ 2 نظر / 5 بازدید
TA

nice site :) god bless u

maryam

salam chetory midoonam mitoony ghashang benevisy