شباويز نگاهی به مانيتورش انداخت و ....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

روزنامه رو که ساکت نشسته بود کنار اون ؛ ديد ........ از کنجکاوی کله اش داشت می ترکيد .......... جستی زد و اونو برداشت .............آخه دور و برش اين تنها چيزی بود که هنوز غير الکترونيکی مونده بود ....... حس عجيبی داشت ........می خواست از اسارت کامپيوترش دربياد ..........    کم کم انگشتای شباويز داشتن جای چشماشو ميگرفتن .......آخه تازگيها برای خوندن هر چيزی مجبور بود مدام اسکرول رو بالا و پايين کنه..........روزنامه رو بو کرد................برای شباويز بوی عطر کاغذ روزنامه ؛هنوز هم لذتبخش بود ............... حالا ديگه برای خوندن يه نوشته  يا فهميدن يه فکر لازم نبود به انگشتاش باج بده ........... يه جمله توجهشو جلب کرد : ؛ هر نامهربانی ترکی است ؛اما هرگز فرو نميريزم ؛ ........... شباويز حالا ديگه ميدونست چرا هيچ چيز جای روزنامه رو نميگيره.......

/ 4 نظر / 4 بازدید
گلپونه

سلام دوست عزيز می دونم دير اومدم برای تشکر به برکت دعای خيرتون حالم پدرم بهتره اميدوارم روزهای بد هيچ وقت برای شما پيش نياد ماجرای بيماری پدرم رو نوشتم شاد باشی

قاصدك

شباويز هم خيلي نا مهربون شده!

salam

سال نو آغازخوبی داشته باشه واست !خوش بنويسی وسربلند باشی!

محبوبه

ملت نامهربون شدن نه شباویز تنها!!!!!