Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۳/٤/۸

 

 تقديم به وبلگ نويس  وبلاگ : من از نهايت........

 

شباويزچشماشو تيز كرد......... .
نمي دونست چي بگه.با كف دستاش ، عرق سرد پيشونيشو پاك كردو سرشو پايين گرفت تا دستاي خيسشو ببينه. دلش ميخواست وقتي سرشو بالا مياره اتوبوس رفته باشه اما ... . غمشو پشته يه لبخند ، كه با تمام وجودش سعي داشت واقعي جلوش بده ،پنهان كرد . باچشماي تيزش غم چشماي اونو ديد . براي چند لحظه تمام روزهاي گذشته رو روي پنجره هاي يكي در ميون بازوبسته اتوبوس مرور كرد ...................وقتي دود غليظ گازوييل همه چيزو به رويای سياهی تبديل کرد ، حس تنهايی تمام وجودشو پر كرده بود.


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]