هارمونی - Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸٦/۸/٥

هارمونی

شباویز سرش رو پایین انداخت و ............

قدم هاشو آهسته کرد............. دوست داشت چشم هاشو ببنده تا با تمام وجود نوازش نسیم رو روی صورتش حس کنه...............همیشه قدم زدن توی اون خیابون رو خیلی دوست داشت...............درخت های همیشه سبزش .............و آبی که صدای جاری بودنش روح آدم رو پرواز می داد.................سرشو بالا آورد ................. به آدم هایی که قدم می زدن نگاهی انداخت .................بیشتر به  اونایی که زوج بودن ............... با خودش فکر کرد چرا بعضیاشون بیشتر نظرشو جلب می کنن؟............. یعنی اونا هم تحت تاثیر محیط اون خیابون قرار گرفتن ؟............... اگه اینطوره پس چرا بعضی ها با بقیه فرق دارن ؟...... سرعتشو بیشتر کرد ................. نزدیک شد و ................وخوب نگاه کرد......................

چند دقیقه بعد.................... دیگه شباویز می دونست دلیل جلب توجه بیشترش چیه !...................... آره اونا بیشتر از بقیه همقدم شده بودن............... و این قدم هاشون بود که کاملا هماهنگ بود با هم............................................ شباویز با خودش فکر کرد یعنی صدای خروش آب یا وجود این درخت های همیشه سبز هست که اونا رو همقدم کرده ؟ .................... یا شاید هم  ......................


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]