بدرقه - Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸٦/٤/٩

بدرقه

شباویز سرشو بالا آورد تا.............

توی چشمای همشون نگاه کنه ................. دلش می خواست بدونه چه چیزی رو پشت اون خنده ها و قهقهه های بلند پنهان می کنن .................. با خودش فک کرد جمله های کوتاه فقط وسیله ای هستن برای گذروندن لحظه های بلند .......................... با همشون یکی یکی دست داد و روبوسی کرد .................... بین اینهمه آدم جای یکی از همه خالی تر بود ......................

چند لحظه بعد ............... از چارچوب در که گذشت ................ فقط خاطره اون یکی بود که ذهنشو پر کرده بود .............سرشو برگردوند ......... خداحافظ روزهای قشنگ ................ خداحافظ لبخندهای مهربان.......... و .....

حالا دیگه شباویز راه تازه ای رو شروع کرده بود و ............... شباویز باز هم به بری لیندون فکر می کرد.............................

......... سلام روزهای ناآشنا ............


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]