بال شکسته - Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸٦/۱/۳۱

بال شکسته

شباویز به پشت سرش نگاهی انداخت و ......

با اندوه به گذشته ش نگاه کرد.............. تمام پل های پشت سرش روی سرش خراب شده بودن............. آتیش بود که زبونه می کشید و به سرعت باد به سراغ ش میومد............ شباویز با خودش فکر کرد جهنم میتونه توی این دنیا باشه ................ و برزخ.................. وقتی ثانیه ها لبریز از هراس  و  سرزنش اند ................ به دره جلوی پاش نگاهی انداخت ............... چشماشو بست و بالهای شکسته شو باز کرد ............... رها شد ......................

حالا برای شباویز ............ رهایی سرشار از امید بود ....................... امید ساختن خرابه ها .


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]