فراموشی - Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸٥/۱٢/٢۳

فراموشی

شباویز سرشو پایین انداخت و ......

نگاهی به کفشاش کرد........... انگشتای پاشو جمع کرد تا ترک های اونو کمتر ببینه........... دیگه وقتش بود به بهانه نوروز اونا رو کنار بزاره ................ اما .............. یاد خاطره های خوبی افتاد که با اونا داشت ............. جاهایی که رفته بود و روزهای تلخ و شیرینی که فقط کفشاش یاورش بودن........................

شباویز کفشاتو درآر............. بسپارشون به تاریخ.......... خاطره ها رو فراموش کن .......... حالا دیگه وقت پاکیه ................... وقت فراموشی.................... شباویز!.............عیده!.....


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]