Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸٥/٢/٢۱

 

شباويز کلمه عبور و پسوردشو وارد کرد و ....

و محکم توی سر کليد اينتر کوبيد ...... مثل اين بود که اينتر تنها مانع ورودش به دنيای خودش باشه.....دلش می خواست فرياد بزنه........ فقط فرياد ميتونست آرومش کنه............... ديگه تحملی براش نمونده بود ........ داشت منفجر می شد ......... اما می دونست حتی منفجر شدن هم دردی رو ازش دوا نميکنه ............ ديگه هيچ راهی براش نمونده بود .......جز ............

جز لبخند زدن ...........يادش اومد که به خودش قول داده بود هيچ وقت از غم ننويسه ............  ميدونست تا اونجايی که ميتونه بايد بقيه رو شاد کنه ........ پس کيف پولشو برداشت و رفت ............ رفت و با يه عالمه بستنی برگشت ............ يه دليل دروغی هم برای مناسبتش آورد .......

حالا همه دور هم جمع بودن و ميخنديدن ........ شباويز هم با اونا می خنديد ........... اما فقط خودش بود که می دونست توی دلش چی ميگذره! ............ از صدای خنده همکاراش لذت می برد ........... شباويز حالا خوشحال بود ......... چون يه بار ديگه غم غربت رو شکست داده بود......آره ..........يه بار ديگه............


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]