Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۳/٧/۱٥

 

شباويز روي تخت دراز کشيد و  متکا شو صاف کرد.................

وقتش بود تاخاطره يه روز کاريه سخت ديگه رو فراموش کنه........ نگاهي به ساعتش انداخت و سرشو روي متکا گذاشت..........چند لحظه بعد ديگه صدايي نبود تا هواي افکارشو آلوده کنه ...................عقربه هاي ساعت قدرتشونو از دست داده بودند و نور چراغ خواب ناريکي اتاقو زخمي کرده بود...............حالا شباويز پا به دنياي ديگه اي گذاشته بود.................دنيايي که فقط مال خودش بود.......................احساس آزادي مي کرد ............به هرجايي که مي خواست ميرفت و هر کاري که ميخواست مي کرد ................اينجا حتي ميتونست بخنده و شاد باشه ،............................ديگه اسير عقربه ها نبود.........................حالا شباويز معني يه خواب خوشو ميفهميد...........


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]