Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۳/٦/۱٢

 

شباویز خمیازه ای کشید و................

ایستاد جلوی آینه و.........نگاهی به خودش کرد............. انگشتاش مثل شونه موهاشو نوازش کردنو افکارشو شخم زدن.................بعد آب رو پاشیدن توی صورتشو شروع کردن به شکنجه کردن ماهیچه های صورتش.............وقتی کارشون تمام شد مثل  همیشه ماجرای شونه کردن بودو ریش تراشیدنو  افتر شیو زدن..........و یه دیگ پر از واژه ، که توی کله اش قل قل میزد..............سرشو بالا آورد.......یه حس غریب تمام وجودشو پر کرده بود...................... از لابلای دستاش خیره به آینه نگاه کرد................. با خودش فک کرد چرا تابحال به آینه توجهی نکرده بود؟................... راستی آینه برا چی زنده اس ؟................بعد چشماشو دید.........چرا اونها اینقدر  بیحال بنظر میرسیدن؟به آدم سوژه ای برای زندگی کردن می دهند.....حالا میدونست که زند............آبی..................برا یه لحظه تمام سوالاش مثل  موج به ساحل سنگی مژه هاش کوبیدن .........یاد کلماتی افتاد که دیشب مطالعه کرده بود :................."اداره فیکشن "،"گفتار جدید "،"تله اسکرین" و از همه مهمتر"تبخیر شدن"...............به خودش گفت :"شاید واقعن نادانی توانایی باشه".................اینوگفت و برق نوری چشمای قهوه ای رنگشو پر کرد ......................حالا جواب سوالاشو پیدا کرده بود..................... با خودش فک کرد که زندگی ، زیر نظر "تله اسکرین" هاست که به آدم انگیزه میده وو سرشار از امیدبه آینده میکنه .....................  دیگه چشماش بیحال نبودن ...................... حالا میدونست قدرت آینه همینه که آدم دوتا چشم پیدا میکنه تا افکارشو ببینه .

 


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]