Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۳/٥/٥

 

شباويز ملافه رو از روي پاهاش کنار زد و.................

لبه تختش نشست . صداي زنگ تکراري بود .بلند شد تا اونو خفه کنه .  خفه کردن ساعت هم براش تکراري بود .تراشيدن سريع ريش ،زخم شدن صورت ، افتر شيو زدن، سوختن جاي زخما،دوش آب سردو لباس پوشيدن و ريختن هزار و يک چيز توي کيف  ،کاراي تکراري ديگه اي بودن که بايد انجام ميداد ........ با خودش فک کرد سوار اتوبوس شدن هم ميتونه تکراري باشه........خميازه بهانه اي شدبراي ماليدن چشماش که يهو از لابلاي انگشتاش توهم سفيدي رو ديد......چشماشو تيز کرد........با خودش فک کرد ديشب که اونا اينجا نبودن..................... از جا پريد تا بهتر ببينتشون ...................تنش داغ شد.........................چند لحظه بعد جلوي آينه ايستاده بودتا.صورتشو سريع تراز هميشه بتراشه ، افتر شيو خوشبو تر از هميشه شده بود و ديگه زخمي وجود نداشت که اونو بسوزونه ، با خودش فک کرد چطور دوش آب سرد تونسته گونه هاشو اينجوري قرمز کنه .......لبخندي زد و خرت و پرتاشو توي کيفش مرتب کرد ............ميدونست که ديگه احتياجي به ادکلن نداره...........سرشو پايين انداخت. با خودش فک کردحتما باکفشاي واکس زده بهتر ميشه پرواز کرد ..... با عجله به طرف اون توهم سفيد رفت........................چقدر زياد بودن ............به سفيدي قند ....همشون صاف وايساده بودن تا رهگذرارو به وجد بيارن...................شباويز دستشو دراز کرد تا يکيشونو مال خودش کنه....................با خودش فک کرد يه گل شيپوري سفيد ،که فقط صبحهاي زود باز ميشه، چطور ميتونه آدمارو اميدوار به زندگي کنه ..................نيم ساعت بعد توي صف اتوبوس ، هر مسافري يه گل شيپوري سفيد داشت .......................................


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]