Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۸/۱/٢٩

 

شباویز دکمه قرمز گوشی شو فشار داد و  .............

 چشماشو بست............................ یه بار دیگه کلمه به کلمه حرفا رو مرور کرد ...................... باورش نمی شد ........................با خودش فکر کرد حتی وقتی می دونی یه اتفاق به زودی میفته بازم شنیدنش سخته ......................... چشماشو باز کرد ........................ راهنما رو زد و .......................پارک کرد کنار خیابون .................... برای چند لحظه همه چی متوقف شد ...........................احساس کرد کمربند ایمنی داره خفه اش می کنه.......................... یه نفس عمیق کشید تا تمرکزشو دوباره بدست بیاره ........................... به یکی از همکاراش زنگ زد تا ببینه حرفایی رو که شنیده بود درسته یا نه ......................... انگار منتظر بود یکی بهش بگه که اینطور نیست ....................... اما اونم نمی دونست .................... تقریبا مطمئن بود که درست شنیده ................... از خودش پرسید چرا هر وقت که زندگی براش تا حدودی شیرین میشه و تازه داره به تعادل نسبی می رسه یه طوفان میاد و همه چیزو از جا می کنه ؟ ....................  همیشه چقدر زود دیر می شه .........................چاره ای نبود ............کمربندشو بست و .............. استارت رو زد ........................

چند لحظه بعد ................ شباویز خودشو سپرده بود به جریان ماشین های توی بزرگراه و ................ به آینده فکر می کرد ............می دونست که باید تلاش بیشتری کنه .................. دلش روشن بود ..........شباویز با خودش فک کرد شاید این فرصتی باشه تا زندگی یه جدیدی رو شروع کنه .....این یکی هم خواست خداست ..............


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]