Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۳/٤/٢٢

 

شباويز نفس عميقي کشيد و .............

شروع کرد به تايپ کردن ....... دکمه هاي کيبورد يکي يکي ناله مي کردنو يه حرف بي احساس از خودشون بجا ميذاشتن ..........شباويز  به انگشتاش نگاه کرد ..... رقص انگشتاي شباويز اونو ياد پيانوش میانداخت ........ با خودش فکر کرد کاش ميشد گزارش کارشو يه جور ديگه بنويسه ........ از کيبورد بيزار شده بود ...... احساس کرد خودکاراي بي رگ توي جاقلمي از دور صداش مي کنن .... از خودکار هم بيزار شده بود ..... آخه اونا هم طعم گرماي جوهر رو احساس نمي کردن . فقط وسيله اي بودن تا اصالت نوشتنو از ياد ببرن .............. شباويزبا خودش فک کردچقدر دلش براي خودنويسش تنگ شده و ياد پيرهن جوهريش افتاد که باعث جداييشون شده بود ،......... لبخندي زد وبا خودش گفت :" اين دفه حواسمو جمع مي کنم  " ...................نگاهي به کيبوردش کرد و از جاش بلند شد .....حالاديگه ترسي از تميزي پيرهنش نداشت ..................

 


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]