هدیه - Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸٧/۱۱/٢۳

هدیه

شباویز سرشو برگردوند و ..............

ویترین رو نگاه کرد ..................... همه جا رو رنگ قرمز گرفته بود ................دلش می خواست بره داخل اما ...........جمعیت تمام فضای مغازه رو پر کرده بود ..................... دستاشو گذاشت روی دستگیره درو یه کم فشار داد .........هوای گرم با شدت به صورتش خورد............  با خودش فکر کرد اون چیه که توی زمستون میتونه این همه گرم کنه آدم رو ...................... از لابلای جمعیت راهشو باز کرد .............. از چند تا خانوم به خاطر تماسی که پیش اومده بود عذرخواهی کردو خودشو به پیشخون رسوند و ....................

چند لحظه بعد یه جعبه بزرگ توی دستاش بود و .................چشماش لبخند میزدن..............شباویز با خودش فکر کرد هدیه خریدن لذت بخشه حتی اگه کسی رو نداشته باشی که هدیه رو تقدیمش کنی  .............قدم هاش توی پیاده رو محکم و محکم ترمی شدن........................... حالا دیگه شباویز می دونست که هنوز عشق توی قلبش زنده اس ....................

 

 

 

ولنتین مبارک


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]