Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸٧/۱۱/٢۳

هدیه

شباویز سرشو برگردوند و ..............

ویترین رو نگاه کرد ..................... همه جا رو رنگ قرمز گرفته بود ................دلش می خواست بره داخل اما ...........جمعیت تمام فضای مغازه رو پر کرده بود ..................... دستاشو گذاشت روی دستگیره درو یه کم فشار داد .........هوای گرم با شدت به صورتش خورد............  با خودش فکر کرد اون چیه که توی زمستون میتونه این همه گرم کنه آدم رو ...................... از لابلای جمعیت راهشو باز کرد .............. از چند تا خانوم به خاطر تماسی که پیش اومده بود عذرخواهی کردو خودشو به پیشخون رسوند و ....................

چند لحظه بعد یه جعبه بزرگ توی دستاش بود و .................چشماش لبخند میزدن..............شباویز با خودش فکر کرد هدیه خریدن لذت بخشه حتی اگه کسی رو نداشته باشی که هدیه رو تقدیمش کنی  .............قدم هاش توی پیاده رو محکم و محکم ترمی شدن........................... حالا دیگه شباویز می دونست که هنوز عشق توی قلبش زنده اس ....................

 

 

 

ولنتین مبارک


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱۱/۱۳

به یاد اولین پست

شباویز قلطی زد و ..............
ملافه رو بین پاهاش زندونی کرد . بعد چرخید و طاق باز رو به پهنای آسمون ،ستاره ها رو نگاه کرد . همینه شبای تابستون بود که اونو براش دلچسب می کرد، دیگه زندونی تخت خوابش ، توی اتاق ، نبود . ماهیچه های پاشو منقبض کرد تا کمی از درد پیاده روی بعد از ظهرشو ، کم کنه.می خواست چشماشو ببنده اما .... دلش میخواست توی دریای آسمون شنا کنه. به آسمون بالای سرش نگاه کرد . ماه تمام قدرتشو بکار برده بود تا یه دایره کامل باشه.
شباویز با خودش فک کرد که چقد عالی میشد اگه ماه مسنجر هم وجود داشت ،اونوقت میشد روش(Offline) گذاشت ،اونم چه آفلاینای قشنگی . آفلاینای روی ماه رو میشه به هر زبونی ترجمه کرد و با هر احساسی خوند . از فردای اونشب ، شباویز هر شب روی ماه آفلاین میذاشتو برمیداشت .


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱۱/۱٢

Wet

Wet is rain
Rain is clean and new
New is the morning
And morning dew
Wet is a kiss that touches you

Wet is sea
Sea is mysterious blue
Blue is for sadness
And sad is for crying
Tears are wet too

Would you share these things with me
Dance in the rain
Drift with the sea
And let the tears fall as they may
Sometimes

I'm not afraid I’ll melt in the rain
I'm not afraid to be lost at sea
I'm not afraid to cry again
Because it's tears of joy
You bring to me

Would you share these things with me
Dance in the rain
Drift with the sea
And let the tears fall as they may
Sometimes

Wet is love
Love that's flowing free
Free is the feeling I feel deep inside me
Come and see that wet is me


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱۱/٩

DANCE ME TO THE END OF LOVE

  

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱۱/٢

ساده

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چه گونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که (( سگ من نبود ))

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را باید آب داد


ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن
گه دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم

ساده است که چه گونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

 

 

مارگوت بیکل
ترجمه احمد شاملو


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱۱/۱

رویایی دارم

به شما مى گویم امروز که اى دوستان من، درست است که ما را امروز و فردا مشکلاتى است اما من نیز رویایى دارم. من رویایى دارم رویایی که عمیقاً ریشه در رویاى آمریکایى دارد.
من رویایى دارم که روزى این ملت به پا مى ایستد و زندگى را با معناى حقیقى این اصل اعتقادى اش آغاز مى کند: «ما این حقیقت را بدیهى مى شماریم که همه انسان ها برابر خلق شده اند.»
من رویایى دارم که روزى بر تپه هاى گلگون جورجیا، فرزندگان بردگان پیشین، مى توانند در کنار برده داران پیشین دور یک میز که میز برادرى است بنشینند.
من رویایى دارم که روزى ایالت مى سى سى پى که اینک در آتش بى عدالتى و سرکوب شعله ور است به بهشت آزادى و عدالت تبدیل مى شود.
من رویایى دارم که روزى چهار فرزند من، در کشورى خواهند زیست که در آن نه برمبناى رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیتشان داورى خواهند شد. من امروز رویایی دارم .
من رویایى دارم که روزى در آن پایین در آلاباما با آن نژادپرستان شریرش، با آن فرماندارش که واژه هایى چون آشتى و الغاى تبعیض به سختى از زبان او شنیده مى شود، آرى آنجا در آلاباما در یک روز واقعى، پسران و دختران کوچک سیاه مى توانند دستان کوچک همسالان سفید خود را بگیرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند. من امروز رویایى دارم .
من رویایى دارم که روزى هر مغاکى بلندى مى گیرد، هر کپه انباشته اى کوتاه مى شود، زمین هاى ناهموار صاف مى شوند، راه هاى کج راست مى شوند، عظمت پروردگار آشکار مى شود و همه انسان ها او را در کنار خود مى یابند.
این امید ما است، با این ایمان است که من به جنوب بازمى گردم. با این ایمان است که ما خواهیم توانست از دل کوه نومیدى و یاس جواهر امید را برون آوریم. با این ایمان است که ما قادر خواهیم شد ناهمخوانى هاى ملال آور ملت خود را به همخونى دل انگیز برادرى تبدیل کنیم. با این ایمان است که ما مى توانیم با یکدیگر کار کنیم، به همراه هم نماز گزاریم، به اتفاق هم مبارزه کنیم، با هم به زندان برویم، در کنار هم از آزادى دفاع کنیم و بدانیم که روزى آزاد خواهیم شد.
و آن روز، روزى است که در آن همه فرزندان خدا، قادر خواهند بود این آواز را با معنایى جدید بخوانند:
«تراست کشور من خدایا
مى خوانم این سرود را
تراست این سرزمین محبوب
این دیار آزادى
خاکى که در آن آرمیدند پدرانمان
و سرافراز شدند زائران
بگذار که در آن از هر کوهى
طنین دراندازد صداى آزادى» و اگر آمریکا مى خواهد کشورى بزرگ باشد باید این امر در آن تحقق یابد.
پس بگذار که از تپه هاى عظیم نیوهمشیر از کوه هاى پرصلابت نیویورک و از ارتفاعات بلند آلگانى در پنسیلوانیا، صداى آزادى طنین دراندازد.
بگذار که از صخره هاى برف گرفته کلرادو و از شیب هاى چشم نواز کالیفرنیا صداى آزادى به گوش آید.
نه فقط از آنها که بگذار صداى آزادى از کوه استون در جورجیا و کوه لوک اوت در تنسى به گوش رسد.
بگذار که از هر تپه و کپه خاکى در مى سى سى پى این صدا به گوش رسد. بگذار که صداى آزادى از دامنه هر کوهى شنیده شود.
و زمانى که این اتفاق افتاد، زمانى که ما گذاشتیم تا آزادى طنین دراندازد، زمانى که ما مجاز شمردیم تا از هر آبادى و روستایى - و از هر ایالت و شهرى- صداى آزادى شنیده شود آنگاه ما روزى را محقق کرده ایم که در آن همه فرزندان خدا، اعم از سیاه و سفید، یهودى و مسیحى، پروتستان و کاتولیک خواهند توانست دست ها را به یکدیگر گره زنند و آن آواز قدیمى و مذهبى سیاهان را سردهند که: «اینک آزاد! اینک آزاد! خدایا سپاس اى قادر متعادل ما عاقبت آزادیم.»

                                                                                             مارتین لوترکینگ 


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]