Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸٧/۱٠/۳٠

آیدا در آینه

لبان‌ات

 

 

به ظرافت ِ شعر

شهوانی‌ترین ِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند
که جان‌دار ِ غارنشین از آن سود می‌جوید
تا به صورت ِ انسان درآید.


و گونه‌های‌ات

 

 

با دو شیار ِ مورّب،

که غرور ِ تو را هدایت می‌کنند و

 

 

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بی‌آن‌که به انتظار ِ صبح

 

 

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سربلند را
از روسبی‌خانه‌های ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گی
نشستم!




و چشمان‌ات راز ِ آتش است.


و عشق‌ات پیروزی‌ی ِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگ ِ تقدیر می‌شتابد.


و آغوش‌ات
اندک جائی برای ِ زیستن
اندک جائی برای ِ مردن

و گریز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

 

به‌وقاحت

پاکی‌ی ِ آسمان را متهم می‌کند.




کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.


در من زندانی‌ی ِ ستم‌گری بود
که به آواز ِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاه ِ تو آغاز شدم.




توفان‌ها

در رقص ِ عظیم ِ تو

 

 

به‌شکوه‌مندی

 

 

نی‌لبکی می‌نوازند،

و ترانه‌ی ِ رگ‌های‌ات
آفتاب ِ همیشه را طالع می‌کند.


بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های ِ شهر
حضور ِ مرا دریابند.


دستان‌ات آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند

تا دشمنی

 

 

از یاد

 

 

برده شود.


پیشانی‌ات آینه‌ئی بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن می‌نگرند
تا به زیبائی‌ی ِ خویش دست یابند.


دو پرنده‌ی ِ بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


تا در آئینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وار ِ در قالب ِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ِ ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریز ِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریائی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.


و سپیده‌دم با دست‌های‌ات بیدار می‌شود.
                                                       

 

                                                                 احمد شاملو


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱٠/٢٢

Time

اگر عشق ،

 عشق باشد ،

 زمان حرف احمقانه ای است .

  

                                                             فروغ فرخزاد


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱٠/٢

Gloomy Sunday

Gloomy sunday
with hundred white flowers
in the chapel, beloved one
I waited in prayer
That sunday morning
my dreams were chasing
Yet the chariot of my sorrow
came back without you
Forever since then are
so sad all my sundays
tears are my drink, and

the bread I eat sorrow
Gloomy Sunday
On my last Sunday, belovéd
oh come to me
There'll be a priest too, a
coffin, a catafalque, a shroud
Also then, flowers will await you
flowers - and a coffin
Beneath flowering trees, I will
take my last ride
And my eyes open wide
for a last glance upon you
Don't be scared of my eyes
still in death I will bless you
Last Sunday

(Transl.from hungarian by A.W. Tüting) 

 

یکشنبه غم انگیز،
با صدها شاخه گل سپید
در کلیسایی کوچک
دعاگویان
در انتظارت بودم
محبوبم.

آن یکشنبه صبح
رویاهام را
دنبال کردم
اما
باز هم
ارابه ی اندوهم
بی تو به سویم
باز گشت.
از آن پس
تاهمیشه
یکشنبه هام
غمبار است
اشک می نوشم
نان اندوه می خورم

یکشنبه غم انگیز.

در این
یکشنبهء آخرین
به سراغم بیا
محبوبم،
مرد روحانی هست
تابوت هست
کفن هست
گلها،
در انتظار تواند
گلها،
و یک تابوت.

در زیر درختان شکوفه بار
برای آخرین بار
می فریبمت
چشمانم گشوده اند
تا واپسین بار
نگاهت کنم.
نترس از چشمهام
من
حتی
در مرگ هم
تو را
تقدیس می کنم...

آخرین یکشنبه.

برگردان: گلاره جمشیدی


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]