Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸٤/۱٠/٢٧

 

شباويز توی آينه نگاه کرد و ......

دستی به ريش های سه روزه اش انداخت ......... جدی تر به نظر ميومد ............ ژل رو به صورتش ماليد ......... خيلی سرد بود ....صدای داد و فرياد سلولاشو می شنيد..... صورتشو ورز داد تا اونا رو برای يه کار بزرگ آروم نگه داره ......... می خواست آرومشون کنه تا سايه اونو نبينند ........ اما سايه تيغ که روی سلولا افتاد همگی فرياد کشيدن ......... بعضی شوون به زور از پوست صورت کنده می شدن.......بعضی هم که ميدونستن سرنوشتشون از قبل تعيين شده اس بدون هيچ حرفی رووی تيغ سوار ميشدن تا قبل از مردن يه دوش آب گرم بگيرن ............چند دقيقه بعد.......

حالا صورت شباويز صاف و لطيف شده بود و کسی سراغ اون سلولای زنده رو نمی گرفت .................حالا ديگه همه نگران بودن که کی نوبتشون می رسه .........


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]