Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۳/٩/۱

 

شباويز نگاهي به ساعتش انداخت و ...................

کاغذاي روي ميزو با خشونت کنار زد ...................چشاش ديگه جايي رو نمي ديد ..................خستگي تمام وجودشو پر کرده بود ......................سرگيجه عجيبي داشت ............................بوق ماشيناي توي خيابون مثه صداي يه ويولن کوک نشده ، ته مونده اعصابشو بهم ميريخت ........ با خودش فک کرد کاش ميشد پنجره اي نساخت...............کاش ميشد همه پنجره هارو از جا در آورد و جاش ديوار کشيد تا ديگه گنجيشکاي پشت پنجره رو نبيني که سر يه تيکه نون با هم دعوا ميکنن.................. از جاش بلند شد ......... نگاهي به کاغذاي اطرافش انداخت و ليوان چاييشو که از ترس خودشو زيرکاغذا قايم کرده بود محکم برداشت............ چند لحظه بعد شباويزايستاده بود کنار پنجره و گرماي ليوان ، توي دستاش ، اونو به دنياي دلتنگيهاش برده بود............................حالا گنجيشکاي پشت پنجره به تيکه هاي بيسکوييت نوک ميزدنو دسته جمعي آواز ميخوندن.............. ديگه شباويز از دست پنجره ها عصباني نبود..............حالا ديگه مي دونست پنجره براي اينه که آواز گرم گنجيشکا رو بشنوي و يه روز ديگه رو به اميد شنيدن صداشون شروع کني ...................حالا شباويز کوک ويولن زندگي رو پيدا کرده بود............................


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]