Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۳/٧/٢۸

 

شباويز چايي رو دم کرد و استکانشو .................

توي سيني گذاشت......................خوشحال بود ............ با عجله حليمو توي کاسه ريخت و يه قاشق توش گذاشتو برد پاي سفره..................چشماي منتظرشو به تلويزين دوخت................با خودش فکر کرد چه خوشحاليه پستي ....................چقدر دردناکه که آدم اين همه براي غذا خوردن خوشحال باشه .....................لبخند از روي لبهاش پريد ............ چند لحظه گذشت .......... صداي ربنا مثل موجي که به ساحل سنگي ميخوره تمام افکارشو بهم ريخت ...................يه حباب توي ذهنش شناور شد و شادش کرد.......................................يه فضاي سيال تمام تنهاييشو از بين برد................. يه حس غريب تمام وجودشو پر کرد....................حس کرد مثل يه پرنده داره روي اقيانوس پرواز ميکنه ............. ديگه مطمئن بود که خوشحاليش بخاطر شکمش نيست ......... خوشحاليش بخاطر حس قشنگ با  او بودنه ......حسِ قشنگِ بوييدنِ خدا ..........................

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸۳/٧/۱٥

 

شباويز روي تخت دراز کشيد و  متکا شو صاف کرد.................

وقتش بود تاخاطره يه روز کاريه سخت ديگه رو فراموش کنه........ نگاهي به ساعتش انداخت و سرشو روي متکا گذاشت..........چند لحظه بعد ديگه صدايي نبود تا هواي افکارشو آلوده کنه ...................عقربه هاي ساعت قدرتشونو از دست داده بودند و نور چراغ خواب ناريکي اتاقو زخمي کرده بود...............حالا شباويز پا به دنياي ديگه اي گذاشته بود.................دنيايي که فقط مال خودش بود.......................احساس آزادي مي کرد ............به هرجايي که مي خواست ميرفت و هر کاري که ميخواست مي کرد ................اينجا حتي ميتونست بخنده و شاد باشه ،............................ديگه اسير عقربه ها نبود.........................حالا شباويز معني يه خواب خوشو ميفهميد...........


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]