Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۳/٥/٢۸

 

شباويز دستشو محکم روی دکمه فشار داد و .............

کامپيوترشو ريست کرد ..........نفساشو ميشد شمرد..............از دست کامپيوترش عصبانی شده بود ...........نگاهی به بيرون انداخت.........رقص  برگای سپيدار پشت پنجره .روياهاشو به پرواز در آورد.......توی صندليش فرورفت و چشماشو بست........صدای کولر ٬ آواز پرنده ها رو سانسور کرده بود و بجاش يه هوا ی ساکت رو فوت ميکرد توی صورتش......با خودش گفت: " ينی کسی هست که نوشته هامو بخونه و اونوقت توی چشمام نگاه کنه و ...................و هيچی نگه ؟ فقط نگاهم کنه؟............. ينی  کسی هست که منو نه فقط بخاطر موقعيتم........... بخاطر خودم. تحويل بگيره؟ "...................جواب سوالشو ميدونست ................ چشماشو باز کرد ................. هنوز هم اسير کامپيوترش بود............. نگاهی به کوه کاغذ اطرافش کردو بلند شد ........................چند لحظه بعد شباويزايستاده بود کنار پنجره و گرمای لیوان ٬ توی دستاش ٬ اونو به دنیای دلتنگیهاش برده بود..............شباويز هنوز دنبال  جواب سوالش ميگشت .


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸۳/٥/۱۱

دايره کامل

ديشب ماه کامل  بود :

شباويز قلطي زد و ..............
ملافه رو بين پاهاش زندوني كرد . بعد چرخيد و طاق باز رو به پهناي آسمون ،ستاره ها رو نگاه كرد . همينه شباي تابستون بود كه اونو براش دلچسب مي كرد، ديگه زندوني تخت خوابش ، توي اتاق ، نبود . ماهيچه هاي پاشو منقبض كرد تا كمي از درد پياده روي بعد از ظهرشو ، كم كنه.مي خواست چشماشو ببنده اما .... دلش ميخواست توي درياي آسمون شنا كنه. به آسمون بالاي سرش نگاه كرد . ماه تمام قدرتشو بكار برده بود تا يه دايره كامل باشه.
شباويز با خودش فك كرد كه چقد عالي ميشد اگه ماه مسنجر هم وجود داشت ،اونوقت ميشد روش(Offline) گذاشت ،اونم چه آفلايناي قشنگي . آفلايناي روي ماه رو ميشه به هر زبوني ترجمه كرد و با هر احساسي خوند .................از فرداي اونشب ، شباويز هر شب روي ماه آفلاين ميذاشتو برميداشت .


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸۳/٥/٥

 

شباويز ملافه رو از روي پاهاش کنار زد و.................

لبه تختش نشست . صداي زنگ تکراري بود .بلند شد تا اونو خفه کنه .  خفه کردن ساعت هم براش تکراري بود .تراشيدن سريع ريش ،زخم شدن صورت ، افتر شيو زدن، سوختن جاي زخما،دوش آب سردو لباس پوشيدن و ريختن هزار و يک چيز توي کيف  ،کاراي تکراري ديگه اي بودن که بايد انجام ميداد ........ با خودش فک کرد سوار اتوبوس شدن هم ميتونه تکراري باشه........خميازه بهانه اي شدبراي ماليدن چشماش که يهو از لابلاي انگشتاش توهم سفيدي رو ديد......چشماشو تيز کرد........با خودش فک کرد ديشب که اونا اينجا نبودن..................... از جا پريد تا بهتر ببينتشون ...................تنش داغ شد.........................چند لحظه بعد جلوي آينه ايستاده بودتا.صورتشو سريع تراز هميشه بتراشه ، افتر شيو خوشبو تر از هميشه شده بود و ديگه زخمي وجود نداشت که اونو بسوزونه ، با خودش فک کرد چطور دوش آب سرد تونسته گونه هاشو اينجوري قرمز کنه .......لبخندي زد و خرت و پرتاشو توي کيفش مرتب کرد ............ميدونست که ديگه احتياجي به ادکلن نداره...........سرشو پايين انداخت. با خودش فک کردحتما باکفشاي واکس زده بهتر ميشه پرواز کرد ..... با عجله به طرف اون توهم سفيد رفت........................چقدر زياد بودن ............به سفيدي قند ....همشون صاف وايساده بودن تا رهگذرارو به وجد بيارن...................شباويز دستشو دراز کرد تا يکيشونو مال خودش کنه....................با خودش فک کرد يه گل شيپوري سفيد ،که فقط صبحهاي زود باز ميشه، چطور ميتونه آدمارو اميدوار به زندگي کنه ..................نيم ساعت بعد توي صف اتوبوس ، هر مسافري يه گل شيپوري سفيد داشت .......................................


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]