Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳۸۳/٤/٢٢

 

شباويز نفس عميقي کشيد و .............

شروع کرد به تايپ کردن ....... دکمه هاي کيبورد يکي يکي ناله مي کردنو يه حرف بي احساس از خودشون بجا ميذاشتن ..........شباويز  به انگشتاش نگاه کرد ..... رقص انگشتاي شباويز اونو ياد پيانوش میانداخت ........ با خودش فکر کرد کاش ميشد گزارش کارشو يه جور ديگه بنويسه ........ از کيبورد بيزار شده بود ...... احساس کرد خودکاراي بي رگ توي جاقلمي از دور صداش مي کنن .... از خودکار هم بيزار شده بود ..... آخه اونا هم طعم گرماي جوهر رو احساس نمي کردن . فقط وسيله اي بودن تا اصالت نوشتنو از ياد ببرن .............. شباويزبا خودش فک کردچقدر دلش براي خودنويسش تنگ شده و ياد پيرهن جوهريش افتاد که باعث جداييشون شده بود ،......... لبخندي زد وبا خودش گفت :" اين دفه حواسمو جمع مي کنم  " ...................نگاهي به کيبوردش کرد و از جاش بلند شد .....حالاديگه ترسي از تميزي پيرهنش نداشت ..................

 


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸۳/٤/۱٧

 

شباويز چايي داغو سر کشيد و استکانشو روي ميز گذاشت ...............

برگهاي چايي مثل ماهيهاي آکواريوم ، مدتي دور خودشون چرخيدنو بعد ته نشين شدند . قلب شباويز تندوتند ميزد . استکان به حالت عادي خودش برگشته بود . يکي از قند هاي تکه شده بزرگ و سفيد توي قندون به شباويز چشمک ميزد ،شباويز لبخندي زد و سرشو بالا آورد ...............نگاههاي مصممي که  به هم دوخته شده بودند براي يه لحظه همه چي رو منجمد کرد..........قرارداد بسته شده بود .شباويز بلند شد و دستشو دراز کرد .گرماي خداحافظي دلش رو گرم کرد . شباويز گفت :" روز خوبي داشته باشين "و بسرعت از اتاق خارج شد . نفسش بالا نميومد .از در که بيرون رفت ، هنوز شکه بود . صد متر بالاتر کيفشو به هوا پرتاب کرد و فرياد زد : خدايااااااااااااااااااااااااا..................حالا اونم بين رهگذراي خيابون ، مثل ماهيهاي آکواريوم ، بالا  ميرفت و حباب ها رو توي آب بيرون ميداد .

 


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸۳/٤/۸

 

 تقديم به وبلگ نويس  وبلاگ : من از نهايت........

 

شباويزچشماشو تيز كرد......... .
نمي دونست چي بگه.با كف دستاش ، عرق سرد پيشونيشو پاك كردو سرشو پايين گرفت تا دستاي خيسشو ببينه. دلش ميخواست وقتي سرشو بالا مياره اتوبوس رفته باشه اما ... . غمشو پشته يه لبخند ، كه با تمام وجودش سعي داشت واقعي جلوش بده ،پنهان كرد . باچشماي تيزش غم چشماي اونو ديد . براي چند لحظه تمام روزهاي گذشته رو روي پنجره هاي يكي در ميون بازوبسته اتوبوس مرور كرد ...................وقتي دود غليظ گازوييل همه چيزو به رويای سياهی تبديل کرد ، حس تنهايی تمام وجودشو پر كرده بود.


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸۳/٤/٦

 

شباويز با يه ضربه ساعت رو خفه کرد و...............

چشماشو با دستاش ماليد و  بلند شد.خوشحال بود .....با خودش فک کرد خوبه امروز زودتر برسه اونجا .......با تيغ به جون موهای صورتش افتاد.بخار آب همه چيز رو به رويا تبديل کرده بود.ماهيچه هاشو زير دوش منقبض کرد تا دوباره يادش بياد که رويا نيست. .................... حالا ۱ ساعتی از خفه کردن ساعت ميگذشت و اون چند دقيقه زودتر رسيده بود .دستشو روی زنگ فشار داد .دلش می خواست همينطور اونو فشار بده.در باز شد.شباويز لبخندی زد و وارد شد.........اولين روز کاری شباويز شروع شده بود.


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]