Cerberus

Cerberus

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

ماه مسنجر


پرشين‌بلاگ

 

۱۳٩٠/٢/۱٥

Home

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست! بما ربطی ندارد! ماری درتله افتاد و هنگامی که زن خانه خواست مار را آزاد کند مار زن خانه راگزید .. از مرغ برای زن سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند .. زن خوب نشد و مرد .. گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و

تمام این مدت موش در سوراخ دیوار مینگریست و .........


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٩/٥/٦

امید

۱۳۸۸/٧/۱۳

 

When I need you
I just close my eyes and I'm with you
And all that I so want to give you
It's only a heart beat away

When I need love
I hold out my hand and I touch love
I never knew there was so much love
Keeping me warm night and day

Miles and miles of empty space in between us
A telephone can't take the place of your smile
But you know I won't be traveling forever
It's cold out but hold out and do like I do

When I need you
I just close my eyes and I'm with you
And all that I so want to give you baby
it's only a heart beat away

It's not easy when the road is your driver
Honey that's a heavy load that we bear
But you know I won't be traveling a lifetime
It's cold out so hold out and do like I do

When I need you

When I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
keeping me warm night and day

When I need you
I close my eyes
I hold out my hand and I've got you darlin'
It's only a heart beat away
Now listen
When I need you darlin'
I hold you, feel ya
Give it to me baby

And I miss ya baby
Just close my eyes and I'm with you
And I need you tonight
You know it's only a heart beat away


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸۸/٤/٢۳

تلافی

۱۳۸۸/۳/۳٠

راستی

۱۳۸۸/٢/٢٢

 

۱۳۸۸/۱/٢٩

 

شباویز دکمه قرمز گوشی شو فشار داد و  .............

 چشماشو بست............................ یه بار دیگه کلمه به کلمه حرفا رو مرور کرد ...................... باورش نمی شد ........................با خودش فکر کرد حتی وقتی می دونی یه اتفاق به زودی میفته بازم شنیدنش سخته ......................... چشماشو باز کرد ........................ راهنما رو زد و .......................پارک کرد کنار خیابون .................... برای چند لحظه همه چی متوقف شد ...........................احساس کرد کمربند ایمنی داره خفه اش می کنه.......................... یه نفس عمیق کشید تا تمرکزشو دوباره بدست بیاره ........................... به یکی از همکاراش زنگ زد تا ببینه حرفایی رو که شنیده بود درسته یا نه ......................... انگار منتظر بود یکی بهش بگه که اینطور نیست ....................... اما اونم نمی دونست .................... تقریبا مطمئن بود که درست شنیده ................... از خودش پرسید چرا هر وقت که زندگی براش تا حدودی شیرین میشه و تازه داره به تعادل نسبی می رسه یه طوفان میاد و همه چیزو از جا می کنه ؟ ....................  همیشه چقدر زود دیر می شه .........................چاره ای نبود ............کمربندشو بست و .............. استارت رو زد ........................

چند لحظه بعد ................ شباویز خودشو سپرده بود به جریان ماشین های توی بزرگراه و ................ به آینده فکر می کرد ............می دونست که باید تلاش بیشتری کنه .................. دلش روشن بود ..........شباویز با خودش فک کرد شاید این فرصتی باشه تا زندگی یه جدیدی رو شروع کنه .....این یکی هم خواست خداست ..............


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱٢/٢۸

بهار

به بهار سلام می کنم و به آفتاب که روشن است .

 

 

 

بهار مبارک


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱۱/٢۳

هدیه

شباویز سرشو برگردوند و ..............

ویترین رو نگاه کرد ..................... همه جا رو رنگ قرمز گرفته بود ................دلش می خواست بره داخل اما ...........جمعیت تمام فضای مغازه رو پر کرده بود ..................... دستاشو گذاشت روی دستگیره درو یه کم فشار داد .........هوای گرم با شدت به صورتش خورد............  با خودش فکر کرد اون چیه که توی زمستون میتونه این همه گرم کنه آدم رو ...................... از لابلای جمعیت راهشو باز کرد .............. از چند تا خانوم به خاطر تماسی که پیش اومده بود عذرخواهی کردو خودشو به پیشخون رسوند و ....................

چند لحظه بعد یه جعبه بزرگ توی دستاش بود و .................چشماش لبخند میزدن..............شباویز با خودش فکر کرد هدیه خریدن لذت بخشه حتی اگه کسی رو نداشته باشی که هدیه رو تقدیمش کنی  .............قدم هاش توی پیاده رو محکم و محکم ترمی شدن........................... حالا دیگه شباویز می دونست که هنوز عشق توی قلبش زنده اس ....................

 

 

 

ولنتین مبارک


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

۱۳۸٧/۱۱/۱۳

به یاد اولین پست

شباویز قلطی زد و ..............
ملافه رو بین پاهاش زندونی کرد . بعد چرخید و طاق باز رو به پهنای آسمون ،ستاره ها رو نگاه کرد . همینه شبای تابستون بود که اونو براش دلچسب می کرد، دیگه زندونی تخت خوابش ، توی اتاق ، نبود . ماهیچه های پاشو منقبض کرد تا کمی از درد پیاده روی بعد از ظهرشو ، کم کنه.می خواست چشماشو ببنده اما .... دلش میخواست توی دریای آسمون شنا کنه. به آسمون بالای سرش نگاه کرد . ماه تمام قدرتشو بکار برده بود تا یه دایره کامل باشه.
شباویز با خودش فک کرد که چقد عالی میشد اگه ماه مسنجر هم وجود داشت ،اونوقت میشد روش(Offline) گذاشت ،اونم چه آفلاینای قشنگی . آفلاینای روی ماه رو میشه به هر زبونی ترجمه کرد و با هر احساسی خوند . از فردای اونشب ، شباویز هر شب روی ماه آفلاین میذاشتو برمیداشت .


پيام هاي ديگران ()

بهداد بامداد

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]