|
۱۳٩٠/٢/۱٥ Home موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست! بما ربطی ندارد! ماری درتله افتاد و هنگامی که زن خانه خواست مار را آزاد کند مار زن خانه راگزید .. از مرغ برای زن سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند .. زن خوب نشد و مرد .. گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار مینگریست و ......... ¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٠ ق.ظ توسط بهداد بامداد۱۳۸٩/٥/٦ امید ۱۳۸۸/٧/۱۳
When I need you ۱۳۸۸/٤/٢۳ تلافی ۱۳۸۸/۳/۳٠ راستی ۱۳۸۸/٢/٢٢
۱۳۸۸/۱/٢٩
شباویز دکمه قرمز گوشی شو فشار داد و ............. چشماشو بست............................ یه بار دیگه کلمه به کلمه حرفا رو مرور کرد ...................... باورش نمی شد ........................با خودش فکر کرد حتی وقتی می دونی یه اتفاق به زودی میفته بازم شنیدنش سخته ......................... چشماشو باز کرد ........................ راهنما رو زد و .......................پارک کرد کنار خیابون .................... برای چند لحظه همه چی متوقف شد ...........................احساس کرد کمربند ایمنی داره خفه اش می کنه.......................... یه نفس عمیق کشید تا تمرکزشو دوباره بدست بیاره ........................... به یکی از همکاراش زنگ زد تا ببینه حرفایی رو که شنیده بود درسته یا نه ......................... انگار منتظر بود یکی بهش بگه که اینطور نیست ....................... اما اونم نمی دونست .................... تقریبا مطمئن بود که درست شنیده ................... از خودش پرسید چرا هر وقت که زندگی براش تا حدودی شیرین میشه و تازه داره به تعادل نسبی می رسه یه طوفان میاد و همه چیزو از جا می کنه ؟ .................... همیشه چقدر زود دیر می شه .........................چاره ای نبود ............کمربندشو بست و .............. استارت رو زد ........................ چند لحظه بعد ................ شباویز خودشو سپرده بود به جریان ماشین های توی بزرگراه و ................ به آینده فکر می کرد ............می دونست که باید تلاش بیشتری کنه .................. دلش روشن بود ..........شباویز با خودش فک کرد شاید این فرصتی باشه تا زندگی یه جدیدی رو شروع کنه .....این یکی هم خواست خداست .............. ¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٢ ق.ظ توسط بهداد بامداد۱۳۸٧/۱٢/٢۸ بهار به بهار سلام می کنم و به آفتاب که روشن است .
بهار مبارک ¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٦ ق.ظ توسط بهداد بامداد۱۳۸٧/۱۱/٢۳ هدیه شباویز سرشو برگردوند و .............. ویترین رو نگاه کرد ..................... همه جا رو رنگ قرمز گرفته بود ................دلش می خواست بره داخل اما ...........جمعیت تمام فضای مغازه رو پر کرده بود ..................... دستاشو گذاشت روی دستگیره درو یه کم فشار داد .........هوای گرم با شدت به صورتش خورد............ با خودش فکر کرد اون چیه که توی زمستون میتونه این همه گرم کنه آدم رو ...................... از لابلای جمعیت راهشو باز کرد .............. از چند تا خانوم به خاطر تماسی که پیش اومده بود عذرخواهی کردو خودشو به پیشخون رسوند و .................... چند لحظه بعد یه جعبه بزرگ توی دستاش بود و .................چشماش لبخند میزدن..............شباویز با خودش فکر کرد هدیه خریدن لذت بخشه حتی اگه کسی رو نداشته باشی که هدیه رو تقدیمش کنی .............قدم هاش توی پیاده رو محکم و محکم ترمی شدن........................... حالا دیگه شباویز می دونست که هنوز عشق توی قلبش زنده اس ....................
ولنتین مبارک ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٥ ب.ظ توسط بهداد بامداد۱۳۸٧/۱۱/۱۳ به یاد اولین پست
شباویز قلطی زد و .............. [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |